راهنما

شهید رحمت الله بامری :

چیزهایی که از بنده باقی می‌ماند مثل کتاب و امثال آن از دخترم فاطمه است و امیدوارم که مادشان این دختر را خوب تربیت کند تا خدمتگزاری صدیق برای اسلام باشد.

122 بازدید
تیر ۲۹ام, ۱۳۹۶
- کد خبر: ۹۶۰۴۲۹2933
شهر به احترامتان، تمام قد ایستاد
ساعت ۴ بعدازظهر است. دوستان در حال آماده شدن و تزئین مجدد تریلر کاروان شهدا هستند فرمانده سپاه نائین سراسیمه از راه می رسد و می گوید: بچه ها آماه شوید به من خبر داده اند مردم ساعت هاست منتظرند. هوا گرم است. ساعت ۴ بعدازظهر است چه کنم مردم منتظرند.کجا؟ در میدان مرکزی شهر […]

ساعت ۴ بعدازظهر است. دوستان در حال آماده شدن و تزئین مجدد تریلر کاروان شهدا هستند فرمانده سپاه نائین سراسیمه از راه می رسد و می گوید: بچه ها آماه شوید به من خبر داده اند مردم ساعت هاست منتظرند. هوا گرم است. ساعت ۴ بعدازظهر است چه کنم مردم منتظرند.کجا؟ در میدان مرکزی شهر ایستاده اند و انتظار می کشند. عجب مردمانی شما دارید. بچه ها به احترام شهدا آماده شده اند، تریلر را تزئین کردند و حرکت کردیم. اول فکر کرده ایم چند نفری ایستاده اند اولین شهریی که به آن رسیدیم بافران بود. مردم با همان حال و هوای عاشقی خودشان در گرماگرم تابستان آمده بودند. گرما را که حس نمی کنند هیچ، مثل باران هم اشک می ریزند. تا کاروان را دیدند به سمت کاروان حرکت کردند. وقتی تریلر ایستاد مردم به دور آن موج می زندند و صدای هق هق گریه بود که آهنگ زیر صدای ضجه های مادران بود.عجب حال و هوایی بود.

مادری عصازنان خود را به کاروان رساند. پیر و فرتوت بود و اشک می ریخت. قد خمیده اش به تابوت شهدا نمی رسید گفت: چه کنم بچه هایم ببخشید دست من بهه تابوت نمی رسد حلال کنید خیلی دلم می خواست تابوت شما را به آغوش بکشم و به شما سلام دهم اما چه کنم دستم به تابوت نمی رسد ناگهان یکی از خادمان شهدا گفت: مادر چاره کار دست ماست.
تابوتی را که در جایگاه شیشه ای بود به دست این مادر دادند. عصایش را رها کرد و عاشقانه او را به آغوش کشید و گفت: قربان تو گلم بروم! انگار مادر خودش است ناگهان به ذهنم نکته ای خطور کرد. پرسیدم: مادر مگر او را می شناسید گفت: نه والله نمی شناسم اما یک چیز را خوب می دانم او الان دلتنگ مادرش است و من جای خالی مادر او را امروز برایش پر می کنم پسرم چه می خواهی که برایت بگویم.

چند دقیقه ای که این مادر با شهید دلدادگی داشت روضه ای بود که اطرافیان می گریستند کاروان آرام آرام حرکت کرد هرچند کندن سخت بود از کوچه پس کوچه های بافران می گذشت. در کوچه ای درب خانه ای مادربزرگی نشسته بود و زانوهایش را بغل کرده بود و زار زار گریه می کرد یکی از خادمان شهدا گفت: مادر جان می خواهی شهدا را زیارت کنی؟ پیرزن گفت: پاهایم قدرت و توان ایستادن و راه رفتن را ندارد. سلام مرا برسانید و جای من زیارت کنید ناگاه همان قصه قبل تکرار شد انگار ماموریت این شهید همین است به مادرانی که تاب و تحمل آمدن را ندارند او خود را به آن ها برساند.
کاروان در حرکت بود و روستا به روستا و شهر به شهر می گذشت تا به روستایی رسیدیم که گفتنی هاس بسیار داشت از دور که نگاه کردم روی تابلو روستا نوشته بود محمدیه زادگاه سادات!
عجب جایی است همه بچه سید همه سید و سیده وقتی وارد شدیم گفتیم اینجا روضه مادرتان را نمی خوانیم چراکه فرزندان تحمل شنیدنش را ندارند اما بگذارید چیزی بگویم عاشقان مادرتان آمده اند عاشورایی برپا شد که نگو نپرس همه می گریستند کودکی را دیدم مثل باران اشک می ریخت او را در آغوش کشیدم گفتم: پدر و مادرت را گم کرده ای؟ دیدم پدر و مادرش در کناری ایستاده اند. گفت: یک چیز فقط بگویید گناه این شهدا چه بود؟ چرا اینها اینگونه شهید شده اند و سفرشان ۳۰ سال طول کشیده است؟ چرا می گویند مادرنشان نمی دانند که اینجایند؟ چرا روی تابوت هایشان اسم و نام و نشان ننوشته اند گفتم: شما چه جوابی به او می دهید؟ گفتند: جواب ما اشک است و اشک است و اشک! امروز به او گفتم پسرم سوالاتی را که می پرسی خود امروز بیا جوابش را بگیر. گفت دلم برای مارانشان آتش گرفته است اگر ساعتی دیر کنم مادرم بی قرار می شود حال این ها ۳۰ سال است که دیر کرده اند چه بر مادرنشان می گذشت وایلا.
کاروان کوچه به کوچه از محمدیه می گذشت که ناگهان ورقه ای را به من دادند دیدم نوشته است شهید محمد حسین کاشفیان شهید مفقودالاثر محمدیه گفتم: پدرش؟ گفت به رحمت خدارفته است گفتم: مادرش؟ گفتند: در میدان مرکزی روستا منتظر است.
گفتیم کاروان را حرکت بدهید مادر منتظر است و خوب نیست انتظار بکشدمردم همراهی کنید آرام آرام به دنبال کاروان بیایید تا مادر را همراهی کنیم عده ای می دویدند و عده ای آرام آرام می آمدند تا به میدان شهدا رسیدیم گفتم: مادر شهید کجاست؟ گفتند: می آید.

زیر بغل پیرزنی را گرفته بودند او اشک ریزان همچون رود می آید.آمد دیدم چگونه با او حرف بزنم و کجا او را ببرم توان ایستادن ندارد خدای من چه عاشورایی است که برپا شده است چه معرکه است جوانی دوید و صندلی آمد و او را به روی آن نشاندیم فقط می گفت: پسرم را به من بدهید گفتیم: مادر از پسر تو خبری نیست گفت: پس مرا برای چه آورده اید ناگهان باز همان قصه قبل تکرار شد همان تابوت شهید و دوباره مادری دیگر! گفتم: خدایا بر این مادر چه می گذرد؟

مادر شروع کرد برای بچه اش نوحه خواندن شروع کرد به رود رود کردن و ضجه زدن و یک جمله را خیلی تکرار می کرد «مادر تو کجایی مادر، نمی گویی این مادر دلش هزار راه می رود آخر مادرم نمی گویی بر مادر در این ۳۰ سال چه گذشته است؟» مردم به دور او حلقه زده بودند می گریستند مادری منتظر شهیدی بی مادر چه هیاهویی برپاست انگار هنوز صدای ضجه های کودکان به گوش می رسد عصر عاشورا بود و کاروان اسرا می خواست حرکت کند و زینبی در میانه ضجه می زد این الحسین؟ انگار لحظه ای بود که زینب در کنار گودی قتلگاه رسیده بود نیزه شکسته ها کنار زده بود و می گریست بر تنی که سر در بدن نداشت. حال مادری این گونه بعد از ۳۰ سال به جوانی رسیده است که شاید جوان او باشد و اینگونه می گرید «گلی گم کرده ام می جویم او را/ به هرگل می رسم می بویم او را» «گل من نشانی در بدن داشت/ یک پیراهن خاکی به تن داشت» به زحمت مادر را از پیکر شهید جدا کردیم هنوز که هنوز است ضجه های مادرانه اش در گوشم نجوا می کند و قلبم را می شکند.
کاروان حرکت کرد مقصد نهایی ما شهر نایین بود چه استقبال زیبایی جمعیتی منتظر هزاران نفر منتظر که مهمانان برسند خیابان به خیابان بر سیل جمعیت افزوده می شدهمه آمده بودند حرف دلشان بزنند اما در بین آن ها محاسن سپیدانی را دیدم که دیوانه وار گریه می کردندگفتم: چرا این گونه اشک می ریزید گفت: ما جاماندگان قافله عشقیم ما حال این افراد را می دانیم و تو برگردی و چشم انتظار رفقیت باشی یعنی چه؟ جانباز ۷۰ درصدی بود که با عصا به دنیال کاروان می آمد تا مرا دید گفتم شما دیگر چرا؟ گفت: امروز گمشده ام را پیدا کرده ام امروز فهمیدم چقدر از رفقایم عقب مانده ام می گریست و از درد فراق می گفت گذشت و گذشت و شهر نائین در آخرین لحظات که وقت خداحافظی بود همه ضجه می زدند و می گفتند: فرزندان ما را کجا می برید بگذارید بمانند تا حق شان را ادا کنیم همه دوست داشتند مهمانانشان بماند و چه تلخ خداحافظی داشتند مردم نائین و کلیومتر ها به پای کاروان پیاده آمدند و گریستند.

راوی:پژمان گنجی پور(خبرنگار اعزامی ایمنا به کاروان بدرقه شهدا)

ישראל לא תושמד
آمار و اطلاعت
  • 0
  • 31
  • 265
  • 1,152,882
  • 342
  • 131